الآن تقريبا دو ماه و نيم گذشته، از اونروزا، اون
حالت ها و اون فکرايي که هنوز هيچ چيز منطقي تري رو نتونستم جايگزينشون کنم. هنوز
اين فکر برام مستدل، محکم و با ارزشه که دنيا بي هدفه. حالا به هر شکل که مي خواد
باشه، با خدا يا بدون خدا، با معاد يا بدون معاد يا هر جور ديگه که تا الآن تو ذهن
من گنجيده. چيزي که بيشتر از بقيه حکمرانيشو داريم مي بينيم ماده است، که سرنوشتش
معلومه. مسلما کسي که ادعا کنه ماده رو کامل ميشناسه احمقه و من اگه بخوام ناشناخته
هاي ماده رو اسم ببرم، شايد بهش بگم روح. يعني وقتي ميگم از نظر روحي مشکل دارم،
منظور اوناست، نه يه چيزي با دو تا دست و دو تا پا که شبها از تنم مياد بيرون ميره
گردش، بعد صبح دوباره بر مي گرده ميره تو من. البته اصولا هيچ چيزي رو رد نمي کنم،
فقط براي هر چيزي يه احتمالي قائل ميشم. احتمال وجود يه همچين روحي که خيليها هم
بهش اعتقاد دارن، براي من خيلي کمه. روحي که من بهش اعتقاد دارم به احتمال زياد بعد
از مرگ نابود ميشه. چون جزئي از ماده است که ميپوسه و تموم ميشه.
وقتي اين رو قبول داشته باشي، مي فهمي که زندگي يه
دوره چند ده ساله ست که فقط بايد تموم شه. يعني به عبارتي هدفش تموم شدنه. حالا تو
اين وسط دانشمند بشي يا دزد، فرقي نميکنه وقتي که تموم بشه. چون اون موقعي کسي نيست
که اين فرق رو بفهمه. در صورت ديگه هم اگه قرار باشه حيات جاوداني بعد از مرگي وجود
داشته باشه (تاريخ ثابت کرده که مغز انسان کوچيکتر از اين حرفاست که بخواد در باره
چيزي نظر قطعي بده، براي همين نمي تونم اين موضوع رو کامل رد کنم و بهش کاري نداشته
باشم) اين زندگي چند ده ساله خيلي در برابر اون زندگي جاوداني نا چيزه و بود و
نيودش اثر چنداني نداره. اين بحث رو همينجا نصفه ميزارم، چون اگه بخوام راجع بهش
حرف بزنم، به ناچار بحث از معاد و ... هم به ميون مياد که الآن اهميتي نداره. يعني
ربطي به اصل چيزي که ميخوام بگم نداره.
خب، با توجه به اينايي که گفتم، خودکشي به عنوان يه
راه حل منطقي و به منظور "ميون بر" زدن و يا به عبارتي زبل بازي، يه راه حل منطقي
جلوه ميکنه. اما به عنوان يه حرکت غير قابل برگشت و به عبارتي يه ريسک بزرگ، بايد
بهش بيشتر فکر کرد. اصولا وقتي که مغزت رو ناقص بدوني، بايد احتمال اشتباه بودن
فکرت رو بدي. چون به نظرم حقيقت يه چيز مطلقه، يعني يه چيز بيشتر نيست. اينجا ميشه
که خودکشي رو ميذاري تو stand by تا شايد بعدا نظرت راجع
بهش عوض بشه. البته اگه درجه اعتقادت از يه حدي بگذره و جرات کافي به دست بياري،
اين کار رو نميکني، و همونجا کار رو تموم ميکني، ولي در غير اين صورت يه کم ولش
ميکني ببيني چي ميشه. اصولا آدم يه خاصيتي داره که وقتي نيازهاش يا به عبارتي
غرائزش تامين باشه، زياد به مسائل اين چنيني فکر نميکنه، و حتي فکرايي هم که کرده
ارزششون رو از دست ميدن. براي همين يه مقدار که بگدره و اوضاع و احوالت بهتر بشه،
دوباره ميري رو خط غريزه و ميل به زندگي و ادامه ميدي... فکرايي قبليت رو ميذاري تو
گنجه، تا هر وقت که احيانا از سر بدبختي رفتي سر گنجه تا ببيني چي توش پيدا ميشه،
اونا رو پيدا کني و يه کم باهاشون ور بري.
تا اينجا همه مقدمه بود. حرفي که ميخوام برنم تازه از
اينجا شروع ميشه. ميخوام ببينم که به هر دليلي حالا دارم زندگي مي کنم. يعني در حال
حاضر درونم يه طوريه که زندگي رو به مرگ ترجيح دادم. مسلما يعني اينکه داره خوش
ميگذره! حالا... من به عنوان کسي که داره زندگي ميکنه، چي کار بايد بکنم....؟
ميخواستم جوابهايي رو هم که به نظرم ميرسه بنويسم...
ولي تمرکزم به هم ريخت. شايد وقتي ديگر...